گفتگوی پیامبر رحمت و دختر گرامیش حضرت زهرا (س)
مهربانترین پدر با نگاهش بوی یاس می پراکند. حضورش در ضربان قلب دردانه اش زهرا تقسیم می شود .
پدر سر فصل دیوان جاوید حقیقت ودختر مفسر آیات حق.در مکتبش شکفتن را فرا گرفته است .آئین شهید شدن و شهید پروراندن را آموخته است . پدر که رفعت آسمان از طنین نام اوست ومهر سپهر در دامن جمالش کسب نور می کند هر بامداد که آفتاب به احترام نامش قیام می کند به دیدار دخترش می شتابد و بر او سلام می کند و بر گونه هایش گذر گاه اشک و لبخند می شود. گویی خدا را در نگاهش می بیند. دلش مالامال از عشق این کوثر خدائیست. هر بار که او را به نظاره می نشیند غنچه ای در باغ قلبش شکوفا می شود واز رایحه دل انگیز این دیدارفضای آسمان و زمین عطر آگین می شود .گلبرگ رخسار فاطمه را می بوسد و با دستان مهربانش موهای پریشان را نوازش می کند و این نوازش با خنکای نسیمی دلنواز همراه است .او را می بوید تا بوی بهشت به مشامش برسد و او را تماشا می کند تا زیباترین باغ های فردوس را تجسم کند. و گاهی او را در آغوش می کشد و چون خورشید در پس ابر های اندوه آهسته می گرید.چون می داند به زودی سپهر آینه فام صورت مفارقت به آنها نشان می دهد و طبل زمان آهنگ جدایی می نوازد و این قلب کوچک توان زخم های شمشیر ستم را ندارد .می گرید چون می داند همسر این دختر بهترین مرد خدا روی زمین تنها می ماند .می گرید چون اسرار حق را به او آموخته است و نامردمان می خواهند که لبهای او برای همیشه خاموش بماند. آرام در گوشش نجوا می کند که فصل برگ ریزان دل عاشقان نزدیک است و روز گار آبستن حوادث تلخ . و تسلایش می دهد که دخترم در زیر بارش شقاوت ها صبورترین باش .و این چنین پدر و دختر قصاید بلند عشق و مستی را در تک بیت های هجران و فراق ترنم می کنند و سرای دیدگان شان را در انتظار دیدن یکدیگر با یاس و نسترن های معطر آذین می بندند.